رقص چشمانت

در میان کورانی از بوران تنهایی
و گسترهای از عطر تلخ غربت
چشمانت
دوباره رنگ عوض کرد!
و من
در آیینه دیدگانت
مردی را دیدم
که برچسب عاشق بر خود زده بود!
و بدون چتر
زیر باران میرقصید...
و حالا...
آهنگی بخوان
با نت های زرد و نارنجی
که پاییز را خوشحال کند
و هوا را معطر
و امید را
در شاخه های خشک درختان بیدار سازد.
آهنگی که به رقص برگها بیاید!
و به رقص آن مرد...
ماجد
1400-08-22
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۰ ساعت توسط ماجد
|
««گمان کردم تو همدردی!