دلا امشب به مي بايد وضو کرد...

« و حسرت آن بوسه . . . »

 

«. . . پاییز خوشگل تهران، اسفالت خیس از نم‌نم باران صبح،‌ حالا ساعت ده،  آفتاب مثل عروس، گرم و نرم و پذیرا. از جلوی سینما دیانا رد می‌شوم.

صدای گلنراقی از بلندگوی سینما، از بالای بام به فضای آبی سرریز کرده است بر سر شاخه‌های لرزان برگهای خیس و رنگارنگی بهشتی چنارها و سپیدارها، تا سایه‌بان کرباس و چادر رنگی مغازه‌ها. پایین می‌آید و در ارتفاع سر آدمها می‌گذرد.

رهگذرها در امواج موسیقی و آواز و پاییز و خاطرات جمعی شناورند. تر و تازه و خیس، سپس آفتابی و گرم، تا از مرز صدا عبور کنند. هم‌پیمان با قایقرانها ـ گذشته از جان.

عابر می‌پرسد از خود از خاطره و خیالش، آنها که بودند در آن شب کوهستان آتش افروخته بودند، آن قایقها و آن بوسه‌های بدرود.

صدا صاف، جوان و حسرت‌بار می‌آید. در مرز صدا می‌ایستم. برای نخستین‌بار است که آن ترانه را می‌شنوم. کسی از دیدار آخرین می‌گوید، از بوسه‌ی جدایی، در خیابان، اینهمه شفاف و فراگیر، که گویی من در خود می‌خوانم. بایستی کسی را بوسیده باشی که اکنون نبوسیده‌ای و حسرت آن بوسه با لبهایت بازی کند.

خون جوانت از زیر پوست به سرخوشی شعله می‌کشد. تپش خونت طنین ترانه در نبض خیابان ترا به تلاطم انداخته است. او را بوسیده‌ای، آنها را بوسیده‌ای به مهربانی، با اندوه، شرمگینانه. آنها که اکنون چهره‌ای ندارند. وهمی از یک اندام شفاف گذرا بر بالای عمارات سفید فصل پاییز گذر دارد.

خوشی با بوسه‌ای آن را در آبی روز یکشنبه آب می‌کند. اینک آسمان آبی‌تر است. در عطر قهوه، بوی شکلات،‌ خنکای میوه‌های نوبرانه، از سایه‌های مشبک برگهای چنار و پنجره‌های نور رقصان بر پیاده‌رو، از قلب آواز خاطره و استواری پیمانها، از مرز حسرت جوانی و عشرتهای کوچک رایگانی می‌گذرم.

تهران واقعی من با این آهنگ و ترانه در حوالی سینما دیانا، بنام دختر یونانی ناکام صاحب سینما، آغوش به‌روی من گشود. . .»

راز و رمز ترانه مرا ببوس را در ادرس زیر میتوانید بخوانید:

http://www.parand.se/t-mara-bebeos-panevis.htm

*خدا پشت پنجره ایستاده*

یه اشتباه

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*